تبليغاتX
زندگي من

زندگي من

من و رویاهایم

سهم من از بودن
 
 
 ابرهای آسمان است
 
 
نه پستی های زمین
 
 
دل به هیچ چیز نخواهم بست
 
 
لحظه ی پرواز نزدیک است...

گاهی رفتن ساده تر از ماندن است...
 
نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 9:58 توسط باران| |
در هوای تو نفس کشیدن را

 

هستی معنا می کنم

 

من از نگاهت آغاز می شوم

 

و در دستهایت...

 

در دستهایت به پایان می رسم

 

سرشارم از تو

 

از حضورت...

 

نگاهم که می کنی باران می شوم...

                                                                           ۲۴/۱/۱۳۹۱


بودنم را در چشمانت می کارم

 

می دانم جوانه می زند

 

تا بهار راهی نیست...


صدا می زنم تو را

 

هر روز

 

هر لحظه

 

دوباره بازگرد

 

نزدیک

 

نزدیکتر

 

اینجا کسی چشم به راهت مانده

 

یک نفر با هر نفس خالی آغوشت را کم می آورد

 

و دستهای غمگینش...

 

فاصله ها را به فراموشی بسپار

 

بیا

 

نزدیک

 

نزدیکتر

 

شاید یک نفر...

 

آغوشت...

 

دستهایش...

 

اینجا یک نفر بی تو رو به زوال است...

                                                                       ۲۱/۱۲/۱۳۹۰


سلام دوستای عزیزم

میدونم که غیبتم خیلی طولانی شده تو این مدت دلم برای همتون تنگ شده یه عالمه.اندر احوالات خودم(خوبم    چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد     من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک).آپ امروز کلی مناسبت داره.

۱. امروز تولد خودمه( از همه ی اونایی که بم تبریک گفتن و نگفتن خیلی خیلی ممنوم)

۲.مریم عزیزم(عشق ابدیم) با مسعود عزیزش عقد کردن(پیوندتان مبارک)

۳.تولد آجی کوچولوم(شبنم عزیزم) با کلی تاخیر

۴.تولد حدیث عزیزم اونم با کلی تاخیر

۵.احساس می کنم یه مناسبت دیگه هم بوده که الان یادم نمیاد.

۶.اگه احیانا تولد کسی بوده و من تاریخشو نمیدونستم از همینجا ماچش می کنم


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 19:5 توسط باران| |
تا اطلاع ثانوی بروز نخواهم شد.دوستون دارم یه عالمه.اینجا دوستای خوب زیادی پیدا کردم که خیلی برام با ارزشن...حتی حس نوشتنم ندارم.برمی گردم شاید خیلی زود شاید خیلی دیر...

قبل از رفتنم یک شعر فوق العاده زیبا از دوست بسیار عزیزم محمد جواد امینی(دریای خیال) میذارم که خودم خیلی دوسش دارم.


به چشم های بی دریغ

نگاه های بی فریب

و قلب های مانده در

حصارهای بی نصیب ،

پیام قلب من به تو 

چه عاشقانه می رسید ،

و ما هنوز منتظر

برای چیدن دو سیب ...

سلام میدهم به تو

که راه سرنوشتمی

و در جهنم زمان

تو لحظه ی بهشتمی

دوباره روزگار با

هزار قصه ی عجیب

و ما هنوز منتظر

برای چیدن دو سیب...

به چشم های تو ، دلم

عجیب خو گرفته است

و لحظه های بی توام

از عشق ، رو گرفته است

دوباره درد می کشم

ز زخم های بی طبیب

... و ما هنوز منتظر

برای چیدن دو سیب ...


نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 8:44 توسط باران| |
انگیزه های بودنم که کم می شود

 

عطر حضورت را نفس می کشم

 

با تو تمام لحظه هایم آبیست

 

بمانی یا بروی

 

دلم با توست


 خیلی دور نشو از من

 

که به شماره می افتد

 

تپش های قلبم...

 

بی تو من تنهایم

 



بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد


مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد


تو که رفتی هم ثانیه ها سایه شدند


سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد


شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند


موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد


گم شدم در قدم دوری چشمان بهار


بی تو یک روزدر این فاصله ها خواهم مرد


متنی که تو ادامه ی مطلب گذاشتمو خیلی خیلی دوس دارم...

تازه نوشت: نظرتون راجع به قالب جدید بلاگ چیه؟اگه خوب نیس بگین همون قبلی رو بزارم.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 8:20 توسط باران| |
گاهی دلم می گیرد

 

از تمام این ابرهای سیاه منحوس

 

امروز چقدر ...

 

دلگیرم

 

نه از تو

 

از خودم

 

و از تک تک لحظه هایی که بی تو سخت می گذرد

 

نه... اصلا نمی گذرد...


امشب دلم از آمدنت سر شار است

فانوس به دست کوچه ی دیدار است 

آن گونه تورا در انتظارم که اگر

این چشم بخوابد آن یکی بیدار است  

ایرج زبر دست 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 9:16 توسط باران| |
من به تو ایمان دارم

 

می دانم

 

عشق معجزه می کند

 

شک نکن...


طعم روزهایم به رنگ چشمانت عسلیست...


نفس می کشی در تمام ثانیه هایم

 

تنها به لحظه های با تو بودن می اندیشم

 

مابقی روزها فقط جزئیات اند

 

هر چه جز تو

 

کوچک است و ناپیدا...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 10:1 توسط باران| |
لبخندت را دوست دارم

 

همینطور چشمهایت را

 

و دستهایت...

 

وجودت به من شور زندگی می بخشد

 

به همین سادگی...


تو چه رنگی هستی

 

که با آمدنت رنگ به رنگ شد دنیایم؟


بهاریست تمام روزهایم با تو...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 8:52 توسط باران| |
می گویند یک دست صدا ندارد

 

چشمان تو که حتی دست هم ندارد

 

پس این صدا از کجا می آید

 

که از نگاهت کر می شوم؟


بگذار پنهان کند

 

آشفتگی موهایم

 

بیقراری این روزهایم را...


اتفاق

اتفاق

افتاد

آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-

می افتد

افتاد
آنسان که مرگ

- آن اتفاق سرد- می افتد

اما
او سبز بود وگرم که
افتاد.                                             قیصر امین پور


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 13:21 توسط باران| |
از آن من می شود تمام دنیا

 

وقتی آهسته می گویی...


ای از راه رسیده

از کجا آمده ای

که در دستهایت

 بهار بی خزان داری؟


خوبم خیلی خوب خیلی خیلی خوب...
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 8:52 توسط باران| |
حرف که می زنی

 

خطوط چهره ات را از بر می کنم

 

برای روزهای دلتنگی

 

دیوانه ام

 

که در اوج بودن

 

به نبودنت می اندیشم...


به آتش می کشد

 

طعم چشمانت

 

سردی دستهایم را...


 این آهنگ فریدونُ خیلی دوس دارم:

دوست دارم دوست دارم قد تموم آدما قد تموم عاشقا ...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 9:0 توسط باران| |